خوش خیال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟

عاشقم

بامن ازدواج میکنی ؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی !

توچقدر ساده ای

خوش خیال کاغذی !توی ازدواج ما تو مچاله میشوی

چرک میشوی وتکه زباله میشوی

پس برو بی خیال باش عاشقی کجاست

توفقط دستمال باش

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه نشست

گریه کرد و گریه کردو گریه کرد

در تن نازک و سفیدش دوید

خونِ درد

اخرش

دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد 

اوولی شبیه دیگران نشد

چرک ومثل این وان نشد

رفت اگرچه در سطل اشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او

او باتمام دستمال های کاغذی

فرق داشت

چون در میان قلب خود

دانه های اشک داشت .....

 

/ 0 نظر / 16 بازدید