ایستگاه استجابت دعا

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتظر وی دعای او 

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعا ی کوچکش 

توی چهار راه اسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ 

گیر کرده بود

او نشست  باز هم نشست 

روز ها یکی یکی از کنار او گذشتند

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثری نبود

هیچ کس از مسیر رفت و امد او 

 باخبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست 

او چرا نمی رسد 

شاید این دعا راه را اشتباه رفته 

پس بلند شد 

رفت تا به ان دعا 

راه را نشان دهد 

رفت تا پیش از امدن برای او

دست دوستی تکان دهد 

رفت 

پس چراغ چار راه اسمان سبز شد 

رهفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین 

جاده های کهکشان 

سبز شد 

او از این طرف و دعا از ان طرف 

در میان راه

با هم ان دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

برف ها کمکم اب میشود 

شب ذره ذره 

افتاب میشود

ودعای هرکس رفته رفته توی راه مستجاب میشود.

عرفان نظر اهاری 

 

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
اميد

[گل] زيبا بود. مرسي

یه معشوقه ی دیوونه

گـــوشِ دِلَــَـم را کـِــه بـِــه آهـَـنـــگِ دِلــنـِـشیــنِ صِــدایـَـَـت می سِـپـــارَم مـُـوجـی اَز شُـوق دَر بَــنــد بَــنــدِ وُجـُـودَم بـِــه رَ قــص می آیـــَـد... بـُــودَنـَــت را آرامـِـشی اَســت... بـِـه لِـطافَـــتِ گـُــلــبَــرگ هــایِ نیــلـوفــَـر... هَـمـیـن کـِه بـِه ایـن می اَنـدیـشـَم کـِه هـَـوایِ اَطـرافـَـم، ... هـَـمـان بـازدَم نـَـفـَس هـایِ تـُوسـت ... شـُـوقـی تـــازِه بـِـه اِدامـِـه زِنــدِگـی مـیـگـیــرَم.... تــُـو اِی چـِـشــمُ و چـِــراغِ دِل بـی تـابــَـم " بـُـودَنــَـت را سـِـپــاس "...

پردیس

عزیزم شماکه منو لینک نکردی ولی بهحال مرسی .منم شمارو لینکوندم تو هم حتمااقدام کن

محمد حسین

[گریه]