اشک در گذر تاریخ

 

 
از همان روزی که دست حضرت قابیل  

گشت الوده به خون حضرت هابیل 

از همان روزی که فرزندان ادم

صدر پیغام اوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

ادمیت مرد گرچه ادم زنده بود

از همان روزی  که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

ازهمان روزی که با شلاق ها و خون دیوار چین را ساختند .

ادمیت مرده بود !بعد دنیا پر از ادم شدو این اسیاب

گشت و گشت از مرگ ادم هم گذشت.

ای دریغ ادمیت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه یک کودک ساکت بیمار ، از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر ،حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام ،زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی بااین مصیبت ها صبور ،

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است....

فریدون مشیری          

/ 0 نظر / 14 بازدید